بخشش

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

موضوعات وب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    [URL=http://parstools.com/][IMG]http://gfx.parstools.com/gifanimations-dividers/dividers/dividers-parstools.com-946.gif[/IMG][/URL]

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

    بسم الله الرحمن الرحیم

    داستان بخشش

    نقل است که مردی خدمت حضرت امام صادق علیه السلام رسید وعرض کرد پسر عمویت،بسیار به شما ناسزا گفت وهرچه در توان داشت دریغ نکرد،حضرت کنیز خود را فرمود که : آب وضو برایش حاضر کند پس وضو گرفت وداخل نماز شد.

    راوی گفت : من در دلم گفتم که حضرت او را نفرین خواهد کرد.

    پس حضرت دورکعت نماز گذاشت وگفت : ای پروردگار من این حق من بود،اورا بخشیدم،بخشش وبزرگواری تو از من بیشتر است ، پس او را ببخش وبه خاطر کارش او را کیفر نده.

    هدیه آن : تعجیل در فرج آقا امام زمان « عج » وسلامتی امام خامنه ای « زیدعزه » یادت نرود.

    ***************

    روزی زنی را مشاهده کرد که مشک آبی را به دوش گرفته و با زحمت و مشقت آن را حمل می کند.
    از او درخواست کرد که ظرف سنگین آب را در اختیار وی قرار دهد، مشک را برداشت و از احوال زن پرسش نمود، معلوم شد شوهر وی از سربازان شهید اسلام بوده است، و تأمین هزینه زندگی فرزندان شهید باعث کار آن زن و آب کشی به خانه دیگران گردیده است!

    نشانی منزل زن را گرفته و شب را در ناراحتی تمام به سر برد. سحرگاه زنبیلی پر از خرما و روغن و آرد و گوشت را به دوش گرفته و تا خانه زن حمل کرد، در طول راه برخی از مؤمنین درخواست کردند او را در حمل بار کمک کنند، ولی او نمی پذیرفت و جواب می داد: روز رستاخیز بار مرا چه کسی حمل می کند؟!

    پس از در زدن و اجازه گرفتن به طور ناشناخته وارد خانه شد. به آن زن پیشنهاد کرد به او اجازه دهد یا بچه ها را به بازی گرفته و مشغول کند، و یا به خمیر کردن و نان پختن بپردازد، زن گفت: شما بچه ها را مشغول کنید، من به کار خمیر کردن و پختن نان می پردازم، خدا از تو راضی شود، و بین من و «علی بن ابی طالب» حاکم گردد!!

    مرد مشغول بازی با بچه ها شد، مقداری گوشت را پخت و با خرما و غیره بر دهان بچه ها گذاشت، و هر بار لقمه ای را که به آنان می خورانید می گفت: فرزندانم! علی را حلال کنید.

    چون خمیر آماده پختن شد زن گفت: ای بنده خدا، تنور را روشن کن، مرد تنور را روشن نموده، و صورتش را روی شعله های آتش می گرفت و می گفت: بچش! این جزای کسی است که از یتیمان غفلت کند!

    در این هنگام زن همسایه وارد شد، و مردی را دید که با بچه های شهید بازی می کند، آنان را می خنداند و لقمه های لذیذ بر دهانشان می گذارد. با دیدن وی او را شناخت، و خطاب به زن شهید، داد زد: وای بر تو! این «امیرالمؤمنین» است که در خانه تو کار می کند، و بچه هایت را می خنداند.
    زن شهید از گفتار و کردار خود احساس شرم کرد، و با عذر خواهی عرض نمود: یا امیرالمؤمنین! من از شما شرم دارم، من نشناخته حرف هایی زده و تو را به کار گماردم.

    علی علیه السلام فرمودند: من از شما شرم می کنم که تا به حال از اوضاع شما بی اطلاع مانده ام! این را گفت و خانه آنان را موقتاً ترک کرد.

    *************

    روزی علی علیه السلام از سوی پیامبر مأمور شد تا با سه نفر که برای کشتن ایشان هم پیمان شده بودند، پیکار کند. آن حضرت، یکی از آن سه نفر را کشت و دو نفر دیگر را اسیر کرد و خدمت پیامبر خدا آورد. پیامبر، اسلام را بر آن دو عرضه کرد و چون نپذیرفتند، فرمان اعدام آنان را به جرم توطئه گری صادر کرد. در این هنگام، جبرئیل بر رسول خدا (ص) نازل شد و عرض کرد: خدای متعال می فرماید: یکی از این دو نفر را که مردی خوش خلق و سخاوتمند است، عفو کن. آن گاه پیامبر از قتل او صرف نظر کرد. وقتی آن فرد دانست که به سبب داشتن این دو صفت نیکو، مورد عفو الهی قرار گرفته است، شهادتین را گفت و اسلام آورد. رسول خدا(ص) درباره وی فرمود: او از کسانی است که خوش خویی و سخاوتش، او را به سمت بهشت کشانید."

    **********

    دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد!
    دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت : امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . . .
    آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . . .
    دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
    دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد . . .

    ********

    داستان هاي کوتاه درباره امام حسن (عليه السلام)
    داستان هاي کوتاه درباره امام حسن (عليه السلام)

    مهرباني

    مهرباني با بندگان خدا از ويژگي هاي بارز ايشان بود. اَنس مي گويد که روزي در محضر امام بودم. يکي از کنيزان ايشان با شاخه گلي در دست، وارد شد و آن را به دست امام تقديم کرد. حضرت گل را از او گرفت و با مهرباني فرمود: «برو تو آزادي! من که از اين رفتار حضرت شگفت زده بودم. گفتم: اي فرزند رسول خدا! اين کنيز، تنها شاخه گلي به شما هديه کرد، آن گاه شما او را آزاد مي کنيد؟» امام در پاسخم فرمود: «خداوند بزرگ و مهربان به ما فرموده است: «و اذا حييتم بتحيه فحيّوا باحسن منها؛ هر کس به شما مهرباني کرد، دو برابر او را پاسخ گوييد». (نساء: 86)
    سپس امام فرمود: «پاداش آزادي در برابر مهرباني او آزادي بود».(1)

    مهرباني در برابر نامهرباني

    همواره امام، مهرباني را با مهرباني پاسخ مي گفت، حتي پاسخ وي در برابر نامهرباني نيز مهرباني بود. چنان که نوشته اند، امام، گوسفند زيبايي داشت که به آن علاقه نشان مي داد. روي ديد گوسفند، خوابيده است و ناله مي کند. جلوتر رفت و ديد که پاي آن را شکسته اند. امام از غلامش پرسيد: «چه کسي پاي اين حيوان را شکسته است:؟ غلام گفت: «من شکسته ام.»
    حضرت فرمود: «چرا چنين کردي؟» گفت: «براي اينکه تو را ناراحت کنم». امام با تبسمي دل نشين فرمود: «ولي من در عوض، تو را خشنود مي کنم، و غلام را آزاد کرد». (2)
    همچنين آورده اند، روزي امام، مشغول غذا خوردن بودند که سگي آمد و برابر حضرت ايستاد. حضرت، هر لقمه اي که مي خوردند. لقمه اي جلوي سگ مي انداختند. مردي پرسيد: «اي فرزند رسول خدا! اجازه دهيد اين حيوان را دور کنم». امام فرمود: «دعه انّي لاستحيي منا لله عزّ و جل ان يکون ذو روح ينظر في وجهي و انا آکل ثم لا اطعمه؛ نه رهايش کنيد! من از خدا شرم مي کنم که جانداري به صورت من نگاه کند و من در حال غذا خوردن باشم و به او غذا ندهم. »(3)

    گذشت

    امام بسيار با گذشت و بزرگوار بود و از ستم ديگران چشم پوشي مي کرد. بارها پيش مي آمد که واکنش حضرت به رفتار ناشايست ديگران، سبب تغيير رويه فرد خطاکار مي شد.

    در همسايگي ايشان، خانواده اي يهودي مي زيستند ديوار خانه يهودي، شکاف برداشته و نجاست از منزل او به خانه امام نفوذ کرده بود. مردي يهودي از اين ماجرا باخبر شد. روزي زن يهودي براي درخواست نيازي به خانه آن حضرت رفت و ديد که شکاف ديوار سبب شده است که ديوار خانه امام نجس شود. بي درنگ، نزد شوهرش رفت و او را آگاه ساخت. مرد يهودي نزد حضرت آمد و از سهل انگاري خود پوزش خواست و از اينکه امام، در اين مدت سکوت کرده و چيزي نگفته بود، شرمنده شد.
     

    امام براي اينکه او بيش تر شرمنده نشود. فرمود: «از جدم رسول خدا (صلي الله عليه و آله) شنيدم که گفت به همسايه مهرباني کنيد».
    يهودي با ديدن گذشت و برخورد پسنديده ايشان به خانه اش برگشت و دست زن و بچه اش را گرفت و نزد امام آمد و از ايشان خواست تا آنان را به دين اسلام در آورد. (4)

    فروتني

    امام مانند جدش رسول الله، بدون هيچ تکبري روي زمين مي نشست و با تهي دستان هم سفره مي شد. روزي سواره اي محلي مي گذشت که ديد گروهي از بينوايان روي زمين نشسته و مقداري نان را پيش خود گذاشته اند و مي خورند. وقتي امام حسن (عليه السلام) را ديدند، به ايشان تعارف کردند و حضرت را سر سفره خويش فرا خواندند امام از مرکب خويش پياده شد و اين آيه را تلاوت کرد: «انّه لا يحب المستکبرين؛ خداوند خود بزرگ بينان را دوست نمي دارد.» (نحل: 23) سپس سر سفره آنان نشست و مشغول خوردن شد. وقتي همگي سير شدند، امام آنها را به خانه خود فرا خواند و از آنان پذيرايي فرمود و به آنان پوشاک هديه داد: «و جعل يأکل حتي اکتفوا دعاهم الي ضيافته و اطعمهم و کساهم». (5)
    همواره آن حضرت ديگران را نيز بر خود مقدم مي داشت و پيوسته با احترام و فروتني با مردم برخورد مي کرد. روزي ايشان در مکاني نشسته بود. برخاست که برود، ولي در اين لحظه، پيرمرد فقيري وارد شد. امام به او خوش آمد گفت و براي اداي احترام و فروتني به او فرمود: «اي مرد! وقتي وارد شدي که ما مي خواستيم برويم آيا به ما اجازه رفتن مي دهي؟«مرد فقير عرض کرد: «بله، اي پسر رسول خدا!» (6)
    همواره امام، مهرباني را با مهرباني پاسخ مي گفت. حتي پاسخ وي در برابر نامهرباني نيز مهرباني بود.

    مهمان نوازي

    همواره آن حضرت، از مهمانانش پذيرايي مي کرد، حتي اگر آنان را نمي شناخت. امام به پذيرايي از بينوايان علاقه زيادي داشت. ايشان، تهي دستان را به خانه خود مي برد و به گرمي از آنان پذيرايي مي کرد و به آنها لباس و پول مي بخشيد. (7)
    در سفري که امام حسن (عليه السلام) همراه امام حسين (عليه السلام) و عبدالله بن جعفر به حج مي رفتند، شتري که بار آذوقه بر آن بود، گم شد و آنها در ميانه راه، گرسنه و تشنه ماندند. در اين هنگام، متوجه خيمه اي شدند که در آن پيرزني تنها زندگي مي کرد. از او آب و غذا خواستند پيرزن نيز که انسان مهربان و مهمان نوازي بود، از تنها گوسفندي که داشت، شير دوشيد و گفت: «براي غذا نيز آن را ذبح کنيد تا براي شما غذايي آماده کنم».
    امام نيز آن گوسفند را ذبح کرد و زن غذايي براي ايشان درست کرد. آنان غذا را خوردند و پس از صرف غذا از وي تشکر کردند و گفتند: «ما افرادي از قريش هستيم که به حج مي رويم. اگر به مدينه آمدي، نزد ما بيا تا مهمان نوازي ات را جبران کنيم.» سپس از زن خداحافظي کردند و به راه خويش ادامه دادند. شب هنگام، شوهر زن به خيمه اش آمد و او داستاني مهماني را برايش باز گفت. مرد، خشمگين شد و گفت: «چگونه در اين برهوت، تنها گوسفندي را که همه دارايي مان بود، براي کساني کشتي که نمي شناختي؟»
    مدت ها از اين ماجرا گذشت تا اينکه باديه نشينان به سبب فقر و خشک سالي به مدينه آمدند. آن زن نيز همراه شوهرش به مدينه آمد. در يکي از همين روزها، امام مجتبي (عليه السلام) همان پير زن را در کوچه ديد و فرمود: «يا امه الله! تعرفيني؟؛ اي کنيز خدا! آيا مرا مي شناسي؟» گفت: «نه.» فرمود : «من همان کسي هستم که مدت ها پيش، همراه دو نفر به خيمه ات آمديم. نامم حسن بن علي است». پيرزن خوشحال شد و عرض کرد: «پدر و مادرم به فداي تو باد!»
    امام به پاس فداکاري و پذيرايي او، هزار گوسفند و هزار دينار طلا به او بخشيد و او را نزد برادرش، حسين (عليه السلام) فرستاد. او نيز همين مقدار به او گوسفند و دينار طلا بخشيد و وي را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد. عبدالله نيز به پيروي از پيشوايان خود، همان مقدار را به آن پيرزن بخشيد. (8)

    پاره هاي آفتاب (گوشه هايي از زندگي امام حسن (عليه السلام))
    ***********
    سوار بر مرکب مي رفت که با مردي از اهل شام مواجه شد. مرد تا حضرت را شناخت. شروع به لعن و نفرين کرد. امام، سخنان زشت و دشنام هاي نارواي او را تحمل کرد تا اينکه مرد شامي، عقده دلش را خالي کرد و آرام شد.
    امام با لبخند و به آرامي فرمود: «اي مرد! گمان مي کنم در اين شهر غريب باشي و شايد هم مرا به اشتباه گرفته اي؟ حالا اگر از ما رضايت بطلبي، از تو راضي مي شويم و اگر چيزي از ما بخواهي، به تو مي بخشيم. اگر راه گم کرده اي، راهنمايي ات مي کنيم. اگر گرسنه اي، تو را سير مي کنيم. اگر لباس نداري، تو را مي پوشانيم. اگر نيازمندي، تو را غني مي کنيم. اگر از جايي رانده شده يا فراري هستي، تو را پناه مي دهيم. اگر خواسته اي داري، بر مي آوريم. اگر توشه سفرت را پيش ما آوري و مهمان ما باشي. براي تو بهتر است و تا هنگام رفتن از توپذيرايي مي کنيم. چون که خانه ما وسيع و امکانات مهمان نوازي مان فراهم است.
    وقتي مرد با اين برخورد کريمانه حضرت مواجه شد و سخنان شيوا و دلنشين آن بزرگوار را شنيد، پيش از آنکه سخني بگويد، اشک از گونه هايش لغزيد و گفت: «شهادت مي دهم که تو خليفه خداوند بر روي زمين هستي. خداوند داناتر است که رسالتش را در کدام خانواده قرار دهد: الله اعلم حيث يجعل رسالته؛ تا اين لحظه شما و پدرتان منفورترين خلق خدا نزد من بوديد و اکنون شما را محبوب ترين فرد روي زمين مي دانم».
    بعد از آن، همراه امام حسن(عليه السلام) راهي خانه آن حضرت شد و تا روزي که در مدينه بود. در مهمان سراي حضرت پذيرايي مي شد و از دوستان و ارادت مندان خاص اهل بيت (عليهم السلام) گشت. (9)

    شيعه حقيقي

    گفت: من از شيعيان هستم».
    فرمود: «اگر مطيع امر و نهي ما هستي، راست مي گويي و اين گونه نيست، با اين ادعا بر گناهان خود نيفزا و نگو از شيعيان شما هستم، بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نيکي و به سوي نيکي هستي».

    حيا مي کنم

    غلام جواني را ديد که داشت غذا مي خورد و سگي روبه روي او نشسته بود. هر لقمه اي که مي خورد، لقمه اي به سگ هم مي داد.
    پرسيد: «چرا اين طور مي کني؟»
    غلام جواب داد: «من خجالت مي کشم که خودم غذا بخورم و اين سگ گرسنه بماند».
    حضرت خواست به او پاداشي نيکو بدهد. براي همين او را به دليل اين عمل نيک، از مولايش خريد و آزاد کرد و باغي را که در آن کار مي کرد، خريد و به او بخشيد». (10)

    شنا

    براي گردش و تفريح به ساحل فرات رفته بودند. آب صاف و زلال فرات، روي سنگ ها، و شن ها موج مي زد.
    فرمود: «اگر لباس شنا داشتم، داخل آب مي شدم و آب تني مي کردم».
    گفت: «من دارم و آن را در اختيار شما مي گذارم».
    فرمود: «پس خودت چه مي پوشي؟»
    گفت: «من همين طوري به داخل آب مي روم».
    فرمود: «اين همان کاري است که من اصلاً دوست ندارم و خوشم نمي آيد. از رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيدم که مي فرمود: در داخل آب موجودات زنده اي است که بايد از آنها شرم کنيد و به احترام آنان، بدون پوشش مناسب به داخل آب نرويد». (11)

    درخت خشک

    به عمره مي رفت. مردي از فرزندان زبير که امامت آن حضرت اعتقاد داشت، با آنها هم سفر بود. جايي براي استراحت ايستادند. آنجا درختان خرما داشت که از بي آبي خشک شده بودند. براي آن حضرت زير درختي فرش انداختند و براي فرزندان زبير، در زير درخت ديگري، در برابر حضرت.
    آن مرد نگاهي به بالاي درخت کرد و گفت: «اگر اين درخت خشک نشده بود، از ميوه آن مي خورديم».
    فرمود: «رطب مي خواهي؟»
    گفت: «بلي»
    حضرت دست به سوي آسمان بلند کرد و دعايي کرد. ناگاه درخت سبز شد و رطب داد. شترباني که همراهشان بود، با شگفتي گفت: «به خدا سوگند جادو کرد».
    حضرت فرمود: «واي بر تو، اين جادو نيست. حق تعالي دعاي فرزند پيغمبر خود را مستجاب کرد».
    پس آن مقدار رطب از آن درخت چيدند که براي همه اهل قافله بس بود.

    سر سفره کريم

    صورت زشتي داشت. سر سفره امام حسن مجتبي (عليه السلام) آمد و با حرص و ولع تمام غذا را خورد. امام از غذا خوردن عرب خوشش آمد و شاد شد و از او پرسيد: «تو عيال داري يا مجردي؟» گفت: «عيالمندم».فرمود : «چند فرزند داري؟» گفت: «هشت دختر دارم که من به شکل از همه زيباترم، اما آنها از من پرخورترند». امام لبخند زد و ده هزار درهم به او انعام دادند و فرمود: «اين قسمت تو و همسر و هشت دخترت باشد».

    خبر از غيب

    فرمود: «من با زهر شهيد مي شوم».
    پرسيدند:«چه کسي تو را مسموم مي سازد؟»
    فرمود: «يکي از زنان يا کنيزانم»
    گفتند: «از خود دورش کن و از خانه ات بيرونش بينداز».
    فرمود: «مگر قضاي الهي تغييرپذير است؟ اگر او را خود دور کنم. باز هم کشته شدن من به دست اوست؛ زيرا تقدير الهي چنين رقم خورده است».
    چيزي نگذشت که همسرش، جعده به دستور معاويه، با سمي که در شير ريخته بود، او را به شهادت رساند.

    حاجت برادر مسلمان

    گفت: «اي فرزند پيامبر! فلان شخص از من طلبي دارد، ولي من پولي ندارم. براي همين او مي خواهد مرا زنداني کند».
    امام فرمود: «در حال حاضر مالي ندارم که بدهي تو را بدهم».
    گفت: «پس کاري کنيد که او مرا زنداني نکند».
    امام در حالي که در مسجد مشغول عبادت (اعتکاف) بود، کفش هاي خود را به پا کرد.
    گفتند: «از فرزند رسول خدا، مگر فراموش کرديد که در حال اعتکاف هستيد [ و نبايد از مسجد خارج شد]؟»
    فرمود: «فراموش نکرده ام، اما از پدرم شنيده ام که رسول الله مي فرمود: کسي که در برآوردن حاجت برادر مسلمان خود بکوشد، مانند کسي است که نه هزار سال، روز را به روز و شب را به عبادت مشغول بوده است». (12)

    درياي کرم

    به حضور امام آمد و اظهار فقر و حاجت کرد. امام حسن (عليه السلام) دستور داد تا پنجاه هزار درهم، به اضافه پانصد دينار به او بدهند. مرد سائل حمالي را صدا زد که پول هايش را برايش ببرد. حضرت پوستين خود را هم داد و فرمود: «اين را هم به جاي کرايه به آن مرد بده».(13)

    پي‌نوشت‌ها:

    1- مناقب، ابن شهر آشوب، ج4، ص 18.
    2- باقر شريف القرشي، حياة الامام الحسن بن علي (عليه السلام) ج1، ص 314.
    3- بحارالانوار، ج 43، ص 352.
    4- تحفه الواعظين، ج2، ص 106.
    5- بحارالانوار، ج 43، ص 35.
    6- سيد نورالله مرعشي التستري، ملحقات احقاق الحق، ج11، ص 114.
    7- ابن شهر آشوب، ج4، صص 16 و 17.
    8- ابن شهر آشوب، ص 16؛ علي بن عيسي الاربلي، کشف الغمه، ج2، ص 133. (با گزينش)
    9- همان، ج3، ص 19.
    10- البدايه و النهايه، ج 8، ص 38.
    11- مسند، امام مجتبي (عليه السلام)، ص 797.
    12- روايت ها و حکايت ها، ص 122
    13- ستارگان، درخشان، ص 46.

    **********

    حسابرسی خداوند به روایت یک گنه کار

     

    گناه هایم را بردم پیش خدا. همه اش را، ریز و درشت. خب، از حق نگذریم خیلی سنگین بود. برای همین، خیلی بدبختی کشیدم تا کولشان کردم. پاهایم شل شده بود. دست هایم از آرنج لمس شده بود. انگار دیگر هیچ حس دردی در دست هایم نبود. اما دلم که خوش بود. مگر آدم دیگر از این دنیا چه می خواهد؟ یک دل خوش! من هم که داشتم. برای همین، با یک عالمه اعتماد به نفس بلند شدم و گناه هایم را گرفتم دستم و رفتم پیش خدا.

    رک و پوست کنده هم حرف هایم را زدم. یعنی گناه ها را ریختم جلوی پایم و گفتم: «آخیش! من این گناه ها را آورده ام که شما ببخشی!» هنوز کلمه «ببخشی» را تا آخر نگفته بودم که یهو فرشته ها با هم گفتند: «وااا!» خنده شان گرفته بود. توی چشم هایشان خنده را می دیدم. یکه خورده بودند از این همه روی زیاد من و آن همه گناه که کپه اش کرده بودم.

    می دانستند که خدا بیشتر از اینها را هم بخشیده؛ اما این قدر گناه برای من؛ توی این قد و قواره؛ خیلی بود. تازه، آن روز هیچ روز به خصوصی هم نبود که من به بهانه آن، گناه هایم را برای بخشیدن آورده باشم. مثل آن شب ها و روزهایی که خدا به فرشته ها کلید می دهد تا بعضی از درهای رحمت و بخشش آسمان را باز کنند و بعد، به آدم ها می گوید این شب ها مخصوص بخشیدن گناه های شماست. نه، یک روز خیلی معمولی بود. درهای ویژه آسمان را باز نکرده بودند. هر کس سر کار خودش بود. همه چیز در آسمان مثل یک روز ساده معمولی ادامه داشت. من بدون هیچ بهانه ای رفته بودم سر وقت خدا.

    یکی از فرشته ها، که مأمور وارسی گناه ها بود، آمد جلو. مرا با دست کنار زد و جایی را برای نشستن نشانم داد. یک تکه ابر نازک بود که وقتی گناهکارها رویش می نشستند، هی احساس می کردند که الان از هم باز می شود و می اندازدتشان پایین.
    من هم نشستم روی ابر. حواسم به فرشته بود که بالش به گناه های من گیر نکند. او گناه ها را زیر و رو می کرد و سبک ترها را می گذاشت رو. سنگین ترها را که می دید، اخم می کرد یا یهو هاله ای خاکستری صورتش را می پوشاند؛ اما هیچ چیز نمی گفت، چون تصمیم با خداوند بود.

    یک لیست بلند از همه گناه هایم تهیه شد. شماره خورد، ترتیب پیدا کرد و روزها و ثانیه هایش مشخص شد. لوله کاغذ هی لای بال های فرشته می پیچید از بس که بلند بود.

    خداوند باید تصمیم می گرفت. نگاهی انداخت به لوله بلند بالای کاغذ. از هم بازش کرد. من همه اش را، از روی همان تکه ابر حس می کردم. با یک نگاه همه اش را خواند. سبک سنگین کرد. لحظه ای سکوت... و بعد از فرشته پرسید:«پنج شنبه بعدازظهر، 28 مهرماه سالی که گذشت، یادت می آید؟! گناهش را چرا ننوشته ای؟» فرشته بال هایش را به هم زد و گفت: «گناه نکرد... آن روز را که شما می گویید، می خواست گناه کند. حتی تا لحظه انجام دادنش هم رفت. خیلی جلو رفت، اما گناه نکرد، یهو برگشت.
    من آماده نوشتن بودم، اما نمی دانم چرا گناه نکرد و یک دفعه بال های من سبک شد. اگر آن روز گناه می کرد، سنگین ترین گناهی بود که تا به حال برایش نوشته بودم!»

    هر چه به کله ام فشار آوردم که آن پنج شنبه را به خاطر بیاورم، نشد. توی کله ام خالی خالی بود. با صدای خداوند بود که به خودم آمدم: «به خاطر آن پنج شنبه 28 مهرماه و گناهی که انجام نداد، او را بخشیدم. بگویید برود. چند ثانیه ای بود که ابر نازک بالا و بالاتر می رفت و داشت مرا به طبقه چهارم آسمان می رساند.

    نویسنده : حسین فیروزاردکانی معاون آموزش بازدید : 74 تاريخ : سه شنبه 9 تير 1394 ساعت: 22:34
    برچسب‌ها :

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها