پیامبری درخت جوانی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

موضوعات وب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    [URL=http://parstools.com/][IMG]http://gfx.parstools.com/gifanimations-dividers/dividers/dividers-parstools.com-946.gif[/IMG][/URL]

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

    ... پیامبری و درختی و جوانی ...

    پیامبری و درختی و جوانی کنار هم بودند. پیامبر ، نامش یوشع بود. درخت، نامش سرو و جوان ، نامی نداشت. او شهیدی گمنام بود. پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد.سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو می خواهم شفایش را. و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید(بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را.
    و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
    پیرزن با همان شتابی که آمده بود رفت.او می دانست که فرصت چقدر اندک است.پیرزن در جستجوی استجابت دعا می دوید.
    پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند.
    درخت به پیامبر گفت:چقدر بی قرار بود!دعایی کن ای پیامبر پسرش را و شفایش را.
    وپیامبر به شهید گفت:چقدر عاشق بود! دعایی کن ای شهید پسرش را و شفایش را.
    و هر سه به خدا گفتند:چقدر مادر بود ! اجابتی کن ای خدا دعایمان را و پسرش را و شفایش را.
    فردای آن روز پیرزنی را بر روی دست می بردند، مردم. با گام هایی شمرده ، بی هیچ شتابی.
    و آن سوتر پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز می کرد ، سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست وخاک روی مزار پیامبری را پاک می کرد.
    پسر اما نمی دانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است و نمی دانست چرا سنگ شهید خیس است و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است.
    پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر شهید برایش چه کرده ا ند.
    پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود.

    نویسنده : حسین فیروزاردکانی معاون آموزش بازدید : 176 تاريخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 ساعت: 19:27
    برچسب‌ها :